*تو مرده‌اي سردار!
مردان ما يك بار ديگر آمدند سردار، مردان صخره و دشت.
مردان رود و نيزار،
مردان راز و نياز اينان مثل رگ‌هاي نوراني صاعقه‌اند، مثل پاره‌هاي آهن و مثل براده‌هاي نورند.
ببين چگونه ارابه‌هاي پولادين تو در دست‌هاي مردان ما مثل موم آب مي‌شوند و چگونه سربازان مفلوك تو بر خاك زانو مي‌زنند، ببين چگونه خاكريز‌ها و سنگرهايت در دشت گسترده شلمچه از هم فرو مي‌پاشد و دهان فرماندهانت از ترس قفل مي‌شود.

تناور مردان ما را ببين! حريتي در دل آن‌ها است كه به وسعت شقاوت تو زبانه مي‌كشد. بايد اين مردان را شناخته باشي. بايد به تو گفته باشند كه اينان كيانند. اين مردان يك شبه اروند رود را به خواب ناز فرو بردند تا به بيداري فاو برسند. همين مردان بودند كه پوزه‌ي تو را از حميديه تا به فاو به خاك ماليدند و ازمهران تا كركوك نعش تو را بر خاك كشيدند و امروز از شلمچه تا بصره و فردا تا كربلا تو را لگدمال خواهند كرد.