وداع سرخ راوي دفاع مقدس

شهيد آويني

20 فروردين پانزدهمين سالگرد شهادت سيدمرتضي آويني است؛ کسي که سيد شهيدان اهل قلم لقب گرفت اما مفاهيم متأثر از او محدود به اين عنوان باقي نمي‌ماند.

سيدمرتضي آويني شهريورماه 1326 در شهرري متولد شد. دوران ابتدايي و متوسطه‌ را در زنجان، کرمان و تهران به پايان رساند و در رشته معماري وارد دانشکده‌ هنرهاي زيبا شد. او از کودکي با هنر انس داشت، شعر مي‌سرود، داستان و مقاله مي‌نوشت و نقاشي مي‌کرد. تحصيلات دانشگاهي‌ را هم در رشته‌اي به انجام رساند که به طبع هنري او سازگار بود. ولي بعد از پيروزي انقلاب معماري را کنار گذاشت و به اقتضاء ضرورت‌‌هاي انقلاب به فيلمسازي پرداخت.

آويني فيلمسازي را اوايل پيروزي انقلاب با ساخت چند مجموعه درباره‌ غائله‌ گنبد (مجموعه‌ "شش روز در ترکمن صحرا")، سيل خوزستان و ظلم خوانين (مجموعه‌ مستند "خان‌گزيده‌ها") آغاز کرد. گروه جهاد که آويني هم عضو آن بود، اولين گروهي بود که بلافاصله بعد از شروع جنگ به جبهه رفت. مجموعه‌ يازده قسمتي "حقيقت" کار بعدي اين گروه بود که يکي از هدف‌‌هاي آن ترسيم علل سقوط خرمشهر بود.

کار گروه جهاد در جبهه‌ ادامه يافت و با شروع . . .

ادامه نوشته

چزابه نامی که فراموش نمی شود

 در مسیر جاده‌ای که از مرز به بستان کشیده شده است منطقه‌ای شهید پرور به نام چزابه در شمال غربی بستان است.

چزابه نامی است که فراموش نمی‌شود؛ ساکت و آرام. وقتی نام چزابه را می‌شنوی ناخودآگاه زیر لب می‌گویی: طریق القدس و فتح‌المبین و روی زمین می‌نشینی و با انگشت می‌نویسی«اسفند 1360» اوج ناکامی دشمن برای جلوگیری از انجام عملیات فتح‌المبین بود.

چزابه

در اینجا حس می‌کنی تا خدا فاصله‌ای نداری؛ اینجا مقتل اسماعیلیان است. شب‌ها چزابه زانوی غم بغل می‌گیرد. به چزابه که می‌رسی دوست داری زیارت عاشورا بخوانی و گریه کنی. اینجا دوست داری سرت را روی زانوی خاک بگذاری و هق هق گریه‌ات را در فضا رها کنی. وقتی که توی آب هور نگاه کردم خودم را پیدا کردم، اما نشناختم؛ خیلی عوض شده بودم. مهم نیست، این مهم است که خودم را پیدا کرده‌ام، خرابه را می‌شود ساخت؛ ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است.

شهدا ! من امروز با شما تولدم را جشن می‌گیرم. دلم می‌خواهد داد بزنم و گریه کنم. سال‌ها بود از قطار غفلت پیاده نمی‌شدم، همه چیز را مال خودم می‌دانستم و می‌خواستم، ولی حالا نه. هر چه را برای خود می‌پسندم برای دیگران هم می‌پسندم و هر چه برای خودم نمی‌پسندم برای دیگران نیز نمی‌پسندم.

من هر چه دارم با همه قسمت می‌کنم به جز شهدا را. شهدا مال من و هر چه دارم غیر از شهدا مال دیگران. من دلم را وقف شهدا می‌کنم و از شهدا می‌خواهم این موقوفه را تعمیر کنند و بازسازی نمایند.

 به زحمت آب دهانم را قورت می‌دهم و به آرامی چشم‌هایم را می‌بندم و با تمام وجود نفس عمیقی می‌کشم و چشم‌هایم را باز می‌کنم و داد می‌زنم: سلام خدا، من آمدم. دیدی بالاخره نشانی‌ات را پیدا کردم. من نشانی‌ات را از توی جیب شهدا برداشتم. این‌قدر با شهدا دوست شدم که اجازه دادند بدون اجازه هم دست توی جیبشان بکنم.

نفس‌های چزابه بوی گاز خردل می‌دهد. چشم‌هایم ورم کرده و قرمز شده است.

 چزابه یعنی به مدت طولانی توی آب بودن و بی حرکت ماندن. چزابه یعنی هول و هراس و اضطراب، وحشت و نگرانی. چزابه یعنی نبرد بدون خاکریز و بدون سنگر و سرپناه. چزابه یعنی بارش مرگ از زمین و هوا، یعنی گیرکردن در وسط آتش. چزابه یعنی ... 

ای کاش چزابه حرف می‌زد و من نوشته‌هایم را تکمیل می‌کردم. ای کاش گریه مجال نوشتن می‌داد. اینجا می‌شود کربلا را نقاشی کرد. حنجره پاره اصغر را کشید و ناله رباب را شنید. اینجا می‌شود شناسنامه ابلیس را لغو و باطل کرد.

تصمیم گرفتم‌ام چراغ تکلیفم را روشن کنم. اینجا بهترین جایی است که می‌شود هوای نفس را زیر پا گذاشت. اینجا آسمان همیشه آبی است. خودم را ورق می‌زنم و گذشته‌هایم را مرور می‌کنم؛ اما چیزی برای گفتن ندارم. کار مثبتی نکرده‌ام که سرم را بلند کنم و به چهره شهدا نگاه کنم، دلم می‌گیرد و سرم را پایین می‌اندازم ولی زمین هم مرا شرمنده می‌کند. حس می‌کنم هنوز خون شهدا روی زمین مانده است. گاهی اوقات فکر می‌کنم برای چه شهدا مرا دعوت کرده‌اند من که برایشان کاری نکرده‌ام.

 چزابه هزار کربلا زخم دارد؛ چزابه بهترین دلیل برای اثبات وجود خداست. 

اگر خدا نبود اسلام هم صاحب نداشت. من اعتقاد دارم آنها که مسلمان نیستند نسبتشان به خدا نمی‌رسد و از قبیله نور و باران نیستند؛ آنها که مسلمان نیستند اصلاً نیستند و من معتقدم که شیعه ریشه در آسمان دارد.

من تصمیم گرفته‌ام آن قدر در چزابه بمانم تا خدا را پیدا کنم و با هم به شهر برگردیم. من دوست دارم مردم هم خدا را ببینند و اگر وقت کردند به چزابه بیایند و اگر وقت کردند بهشت را قبل از مردن ببینند.

و چزابه یعنی بهشت...



رفقا ،شهادت دست خودمان است

اواخر دی ماه 1361 به همراه همسر و فرزند چهار ماهه خود به سوسنگرد رفت و مهمان شهید
«علی هاشمی» شد، در حالی که با همه وجود به فرزند خردسال خود عشق می ورزید، به یکی از یاران خود که در اطلاعات و عملیات همراه و همدمش بود، این جملات را بیان کرد...

شهید حسن باقری

در راه پر رمز و راز تحقیق پیرامون شخصیت شهید باقری به عنوان یکی از متفکرین فرماندهان جنگ تحمیلی به ناگفته هایی خواهیم رسید که جای اندیشه دارد.

نگاه این مرد بزرگ اما خاموش به ابعاد گوناگون جنگ به احتمال یقین همان گذرگاه هایی است که بتوان بسیاری از رخددادهای جنگ را با همه عظمتش نظم بخشید.

 مطلب زیر به قلم نصرت الله محمودزاده و به مناسبت سالروز شهادت این اعجوبه سال های حماسه و دفاع تنظیم شده که در اختیار مخاطبین عزیز قرار می گیرد:

شهادت از دیدگاه شهید باقری

اینجانب که توفیق تحقیق و تدوین شخصیت هایی مثل شهید بروجردی، خرازی، رضوی و علم الهدی را داشتم، به این باور رسیدم که هر کدام از این بزرگواران از ویژگی خاصی برخوردار بودند و به مراتبی از تعالی رسیده اند که منحصر به خودشان است؛ بنابراین، وجه اشتراک آنها سیر الی الله بوده و نگاهشان به فلسفه شهادت ریشه در فلسفه مکتب امام حسین(ع) دارد.

آنچه در مسیر تحقیقات زندگی این بزرگان جلب توجه می کند، روش های رسیدن به شهادت است؛ برای نمونه، شهید خرازی در عملیات خیبر می توانست به شهادت برسد، ولی بنا به دلایلی سه سال این شهادت را به تأخیر انداخت و در آخرین مرحله عملیات کربلای 5 به این فیض رسید.(1)

. . . .


ادامه نوشته

مادری که فرزند گمنامش را شناخت

«معراج شهدا» شلوغ بود. سالن پر بود. جمعیت کم بود، ولى آنچه بیشتر به چشم مى آمد، تابوت هاى چوبى پیچیده در پرچم سه رنگ جمهورى اسلامى بودند.

هر ساعت، خانواده اى مى آمد. پدرى و مادرى، برادرى و خواهرى، آرام مى گریستند، ولى صدایشان مى آمد. از بدو ورود به سالن، سراسیمه مقواهاى نصب شده روى تابوت ها را مى خواندند و گمشده خویش را مى جستند.

شهید گمنام

خانواده اى وارد شد، مادرى و پدرى. برادرهاى شهید هم بودند. تابوت را که در ردیف بالایى، رو به سقف بود، پایین آوردند. همه بى تاب بودند. بخصوص مادر. تابوت که بر زمین نشست، صلواتى فرستاده شد و پس از پرچم، درِ چوبى کنده شد. گریه ها شدت گرفت. صداها بلندتر شد. هق هق ها به ناله تبدیل شدند. ولى مادر، آرام و ساکت بندهاى کفن کوچک را که به جثه اى درهم پیچیده و کوچک مى ماند، همچون کودکى در قنداقه اى سفید، باز کرد. چیزى نبود جز چند تکه استخوان زرد شده، زردى به رنگ خاک. جمجمه اى نیز در کنار پیکر بود. با چشمانى که هنوز مى نگریستند.

مادر مبهوت بود. برادرها، او را «برادر» خطاب مى کردند و مى گریستند; پدر نیز او را به نام پسرش صدا مى زد، ولى مادر همچنان، با چشمانش، میان استخوان ها را مى کاوید، لحظه اى سر بلند کرد و رو به مسئولین معراج شهدا که در کنارش بودند، گفت:
«این پسر من نیست!»

چرا؟ مگر پلاک ندارد؟ چگونه مى گویى پسرت نیست. سر پایین انداخت و شروع کرد به جستن میان استخوان ها; تکه پاره اى از شلوار بسیجى به دستش آمد. او را که در دست گرفت، خطاب به بقیه گفت: «این تکه لباس، جیب سمت راست شلوار پسر من است که میان استخوان هایش بوده، و این راز پسر من است. هنگامى که عازم جبهه بود، تکه اى کش سفید و پهن داخل جیب سمت راست شلوار او دوختم. ناخواسته این کار را کردم، شاید دلم مى گفت که سال ها باید به دنبال او بگردم. حالا این تکه پارچه خونین، جیب شلوار است. اگر همان گونه که خود مى دانم، کش مورد نظر داخل آن باشد، پسرم است، و گرنه، که هیچ!»

همه نگاه ها مضطرب بود. نگران به دستان مادر مى نگریستند. مادر صلواتى فرستاد و جیب شلوار را به داخل برگرداند. تکه اى قهوه اى رنگ شده خودنمایی کرد، خودش بود. مادر ذوق زده شد. چشمان پاکش از اشک لبریز بودند،

برگشت رو به پدر و گفت: «خودشه... پسرم... این همان کشى است که با همین
دست هاى خودم دوختم.»

دستانش مى لرزیدند. به دستانش نگاه مى کرد و به استخوان هاى پسر، دست هایى که سال ها پیش از این، ظاهراً ناخواسته، کارى انجام دادند که پس از 10 سال فرزند به دامان مادر باز مى گشت.


لحظاتی خودمانی با محمد مهدی کاظمی پسر ارشد شهید احمد کاظمی

یکی از بزرگترین آرزوهای پدرم شهادت بود. خوشحال شدم که بالاخره به آرزوش رسید. خیلی ناراحت بود که از رفیقان شهیدش جا مانده است. همیشه می گفت این که هنوز نرفته ام به این خاطر است که حتما یک گیری در وجودم هست که نگه ام داشته است. می گفت از خدا می خواهم من را بخاطر دوستان شهیدم هم که شده ببخشد و ببردم کنار همان ها.

محمد مهدی در آغوش پدر

بقیه در ادامه متن ...

ادامه نوشته

شلمچه جایی که ...

شلمچه

اینجا مقدس است،مقدس مقدس

اینجا زیارتگاه فرشته ها و ملائک است "فاخلع نعلیک انک بالوادالمقدس طوی".

باید یواش یواش قدم برداری تا خواب شهدا را برهم نزنی .

باید نرم و آهسته راه بروی تا چینی نازک تنهاییشان ترک برندارد.

مواظب تاول ها باش که دهن باز نکنند.

اینجا باید چراغ تکلیفت را روشن کنی.

ای کاش می شد به عمق این خاک کوچ کرد، تا رازهای سر به مهر و ناشنوده را دانست و فهمید.

می خواهم از برهوت حرف بگذرم و خلوت شهدا و بزم عارفانه شان را بهم بزنم. چشم هایت را ببند و با من همسفر شو . . . . .

ادامه نوشته

سردار روایتگری شهید عبدالله ضابط

قبر بی نام در بهشت ثامن الائمه(ع)

همسر شهیدی در فکه به من می‌گفت: حاج‌آقا من هیجده سال است شوهرم برنگشته و کسی هم چیزی نمی‌گوید که کجاست و خبری ازش ندارند! این هم دخترش!

روایتگر دشت جنون، روحانی مجاهد، عارف وارسته، مرحوم حاج عبدالله ضابط را می توان پیشتاز عرصه راویتگری در وادی جهاد و شهادت نام برد. انسان وارسته ای که زندگانی خود را برای زنده نگاه داشتن یاد و خاطره و تبیین سیره شهدا صرف نمود.

حجه الاسلام ضابط

بخشی از روایت مرحوم ضابط درباره « جایگاه شهدای مفقودالاثر » و خاطره یکی از دوستداران آن عارف سفر کرده را تقدیم می کنیم.

 

... مفقودالاثر یعنی یک عمر انتظار!

همسر شهیدی در فکه به من می‌گفت:

حاج‌آقا من هیجده سال است شوهرم برنگشته و کسی هم چیزی نمی‌گوید که کجاست و خبری ازش ندارند!

این هم دخترش!

مفقودالاثر می‌دانید یعنی چه؟

یعنی هیجده سال چشم به در دوختن!

«الإنتظار أشد من القتل»

به اندازه عمر بعضی از ماها که زندگی کردیم این زن انتظار کشیده!

این همان است که امام می‌فرمود:

«مفقودان عزیز که محور دریای بیکران الهی‌اند ،و فقرای ذاتی دنیای دون در حسرت مقام آن‌ها متحیرند».

کی می‌تواند بفهمد مفقود یعنی چه؟

فقط عشق است که این چیزها را به وجود می‌آورد.

آید آن روز که خاک سر کویش باشم

جرعه نوش اسرار مگویش باشم...

***

بالاخره مزارش را پیدا کردم، توی بهشت ثامن الائمه صحن جمهوری آستان قدس رضوی.

هنوز سنگ نداشت.

با انگشت روی خاکش نوشتم:

شهید حاج عبدالله ضابط. بلند شدم، رفتم زیارت و برگشتم.

نوشته‌ام نبود.

صدایش یکدفعه ذهنم را پر کرد.

آن شب کنار اروند می‌گفت:

شهید گمنام کسی است که انتخاب کرد گمنام بودن را!

مرد آسمان

ماجرای شهادت شهید عباس دوران

از زبان خلبان کابین عقب تیمسار خلبان منصور کاظمیان

زمانی که عراقی ها برای برگزاری کنفرانس سران کشورهای غیرمتعهد در بغداد از شوق، بال در آورده بودند، یک جنگنده ایرانی در سحرگاه سی ام تیر ماه 1361 بالهای آهنین خود را بر فراز حریم هوایی بغداد می گشاید و پالایشگاه «الدوره» در ضلع جنوبی بغداد را نشانه می رود. تمام بمبها روی هدف خالی می شود؛ اما هواپیما ... ادامه در ادامه متن
ادامه نوشته

   «وصیت نامه شهدا را مطالعه کنید که انسان را می لرزاند و بیدار می کند .» "امام خمینی (ره)"
«در ملکوت اعلی جز شهید کسی زنده نیست و حیات دیگران اگر هم باشد به طفیل شهداست وشفاعت آنها » " شهید آوینی"
 
 


بسم رب الشهد اء و الصدیقین
شهید حمید رضا ملا حسنی در تاریخ 05/05/1344   دریکی از مناطق جنوب غرب تهران در یک خانواده مذهبی به دنیا آمد وپس از گذراندن مقاطع تحصیلی ابتدایی و راهنمایی مقطع متوسطه قبل از اخذ دیپلم و با حمله ور شدن آتش جنگی که صدامیان کافر به را ه انداخته بودند عزم خودر اجزم می کند تا به هر نحو ممکن در مناطق جنگی حضور پیدا نماید .لذا در لشگر 27 محمد رسول الله ودر گردان عمار سازماندهی شده و خود را آماده عملیات نماید و در عملیات والفجر 4 در منطقه پنجوین عراق در تاریخ 12 /08 / 1362 مفقود الاثر می گردد.

سالها بود خانواده منتظر بودند. 2سال پیش برادران شهید می خواستند ...
ادامه در ادامه متن
ادامه نوشته

ماجراي عكسي كه جاودانه شد

به دنبال دوربين گشتم؛ زير خاك بود! گوشه‌ بندش را گرفتم و از زير خاك بيرون كشيدم، ‌لنزش را تميز كردم و بدون دقت، ‌در واقع چشم بسته از چهره آرام شهيد «اميني» عكس گرفتم.

ادامه در ادامه متن ...

 

ادامه نوشته

حكایتی از یك بسیجی و آیت الله جوادی آملی

در سال های جنگ تحمیلی، هر چند وقت ، حضرت آیت الله جوادی آملی به منطقه می آمدند و به بچه ها سری میزدند و به قول معروف به رزمنده ها روحیه می دادند و از آنان روحیه می گرفتند.

در یكی از این سفرها با یك نوجوان 15ـ14 سالی تهرانی آشنا شدند كه خیلی باصفا بود. در موقعیت منطقه ای آنجا ارتفاعی بود كه پایین آن یك چشمه و جاده وجود داشت كه دشمن حجم آتش سنگینی را روی آن می ریخت. فرماندهان به بچه ها گفته بودند كه حتی برای وضو گرفتن هم به آنجا نروید و همان بالا روی تپه بنشینید و تیمم كنید.
ناگهان دیدیم این نوجوان از تپه پایین رفت و آستینهایش را بالا زد و آماده شد برای وضوگرفتن. سر و صدای بچه ها درآمد كه نرو خطرناك است اما او گوشش بدهكار نبود. آخر، دست به دامان حاج آقا جوادی آملی شدند كه ایشان جلوگیری كنند، آقا گفتند: عزیزم كجا میروی؟ گفت: حاج آقا، دارم می‌رم پایین كه وضو بگیرم. گفتند: پسر عزیزم! پایین خطرناك است. فرماندهان هم گفتند بالا تیمم كنید. شما تكلیفی ندارید. همان نماز با تیمم كافی است.

یك نگاه خیلی قشنگ به چشمان این بزرگوار كرد و لبخندی زد و گفت: حاج آقا، اجازه بدید نماز آخرمون رو باحال بخونیم. دیگه به خاك نمی چسبیم.
بعدش هم رفت و جلوِ آب نشست، وضو گرفت و همانجا، نماز زیبایی خواند و برگشت بالا.
دقایقی بعد قرار شد عده ای از بچه ها بروند جلوِ ارتفاع و با عراقی ها درگیر شوند. یكی از آنان همین نوجوان بود. او رفت و یكی دو ساعت بعد آقای جوادی آملی را صدا زدند و گفتند حاج آقا، بیایید پایین ارتفاع. یك جنازه كه رویش پتو انداخته بودند و آن را روی برانكارد گذاشته بودند به چشم میخورد. گفتند: حاج آقا، پتویش را بردارید ببینید كیه. جلوِ چشم همه، آقای جوادی آملی نشست و پتو را كنار زد. دیدیم همان نوجوان با همان لبخند پركشیده و رفته است.

پيكر مطهر سردار شهيد اسلام حاج مهدي نريمي بر روي دوش مردم شهيدپرور اهواز تشييع مي‌گردد

حسین عشقی: شهید نریمی مسئولیت مخابرات قرارگاه فوق سری نصرت را برعهده داشته است و به همراه سردار علی هاشمی در کنار این قرارگاه به شهادت رسیده است. پیکر پاک شهید نریمی پس از سال ها در محل قرارگاه نصرت مورد تفحص قرار گرفت و برای شناسایی پیکر شهید بارها آزمایش DNA از خانواده این شهید انجام شد.

به گزارش پایگاه فرهنگی و اطلاع رسانی مفقودین و شهدای گمنام و به نقل از رهروان ولایت اهواز:بسیجیان سپاه ولیعصر(ع) خوزستان پیش از ظهر امروز با پیکر پاک مهدی نریمی، همرزم و همراه شهید علی هاشمی فرمانده قرارگاه فوق سری نصرت در خوزستان وداع کردند.
در این مراسم مقامات ارشد نظامی استان خوزستان، فرمانده سپاه ولیعصر(عج)، فرمانده قرارگاه مقدم کربلا، فرمانده قرارگاه حفظ ابنیه و ارزش‌های دفاع مقدس خوزستان و سایر مقامات مسئول در رده‌های مقاومت بسیج حضور داشتند.
در این مراسم مداحان در رثای شهدای هشت سال دفاع مقدس و سید و سالار شهیدان کربلا به مداحی پرداختند.
شهید نریمی مسئولیت مخابرات قرارگاه فوق سری نصرت را برعهده داشته است و به همراه سردار علی هاشمی در کنار این قرارگاه به شهادت رسیده است.
پیکر شهید نریمی که اخیراً در عملیات‌های تفحص به دست آمده است، پس از انجام آزمایشات DNA شناسایی و مصوب شد که در ایام هفته دفاع مقدس این پیکر شریف تشییع شود.
لازم به ذکر است که پیکر شهید هاشمی نیز اردیبهشت ماه سال جاری در شهرستان اهواز و با حضور گسترده مردم شهید پرور خوزستان به خاک سپرده شد.
یادآور می‌شود، کامران باقری لنکرانی وزیر سابق بهداشت در دولت نهم در مراسمی از طرحی خبر داده بود که در قالب آن قرار بود با انجام آزمایشات DNA ، تمامی شهدای گمنام کشور شناسایی شوند.
***
در همین رابطه رئیس ستاد قرارگاه عملیاتی کمیته جستجوی مفقودان ستاد کل نیروهای مسلح در خوزستان گفت : پیکر پاک این شهید والامقام همزمان با پیکر هم رزمش علی هاشمی کشف شد و مورد بررسی و شناسایی قرار گرفت .
سرهنگ عشقی افزود: پیکر پاک شهید نریمی پس از سال ها در محل قرارگاه نصرت مورد تفحص قرار گرفت و برای شناسایی پیکر شهید بارها آزمایش DNA از خانواده این شهید انجام شد.
وی افزود: پیکر مطهر شهید حاج مهدی نریمی که اخیرا توسط جست‌و‌جوگران این قرار‌گاه از منطقه عملیاتی هورالهویزه کشف شده است، در روز پنج‌شنبه اول مهرماه ساعت ‌٨ صبح از مقابل حسینیه ثارالله تشییع و در کنار هم‌رزم دیرینه خود سردار سرلشگر شهید علی هاشمی آرام خواهد گرفت.
وی ادامه داد: مراسم وداع با پیکر مطهر این شهید والامقام بعد از نماز مغرب و عشا ‌٣١/٦/٨٩ در مسجد امام علی (ع) سپیدار برگزار خواهدشد.
شهید مهدی نریمی، مسوول مخابرات سپاه ششم امام جعفر صادق(ع) بوده و در تاریخ ‌٤/٤/٦٧ در تک دشمن بعثی عراق در منطقه هورالهویزه مفقود‌الاثر شده بود.

خاطرات تفحص

شهید ایرانی و

جنازه عراقی درتفحص

 اگر کسى مى خواهد تفحص را بفهمد، زیارت ناحیه را با معرفت بخواند. اولین تفحص کننده حضرت سجاد علیه السلام و حضرت زینب علیها السلام بوده اند. شما اگر به تفحص بیایید حال آن حضرات را مى فهمید...

از هنگامى که تن پاره پاره فرزندان فاطمه علیها السلام در کربلا به همت قبیله بنى اسد کفن و خاکسپاری گردید. هزاران سال مى گذرد؛ اما پس از گذشت قرن ها بچه هایى از جنس قبیله نورانى بنى اسد پاره هاى تن ملت و امت حسین بن على علیه السلام را پس از سال ها از زیر خروارها خاک فراموشى، بیرون مى آورند و نسل امروز را به گنجینه هاى ارزشمند و گرانقدر مدفون شده در زیر خاک، رهنمون مى سازند. سردار «حسین کاجى» عضو گردان تخریب لشگر 17 علی بن ابیطالب و  بسیجى دلسوخته اى است که بسیارى از بسیجیان قم چه در دوران جنگ و چه پس از جنگ با چهره و صداى گرم و حسینى او آشنایند. او سال هاست که با بچه هاى تفحص به جست وجو در میان مناطق عملیاتى مى پردازد.

تفحص

خاطرات تفحص ایشان- مربوط به زمستان سال 79 - را تقدیم خوانندگان محترم می کنیم.

نمى دانم از کجا شروع کنم، اما باید بگویم که آغاز و پایان این کار همه اش وابسته به اخلاص و توسل به اهل بیت علیهم السلام است. قبلا ما تفحص را در مناطق عملیاتى خودمان انجام مى دادیم. در مراحل بعدى که در حال حاضر انجام مى گیرد، داخل خاک عراقى با توافقاتى که انجام شده است، انجام مى گیرد. این کار از جهتى جالب است، مدت ها با هم جنگیده ایم و حالا مى خواهیم باهم کار کنیم و ارتباط داشته باشیم. اولین بار که در اتوبوس نشسته بودیم، همه از همدیگر روى برمى گرداندند. خوب بچه ها حق داشتند کنار کسانى نشسته بودند که بهترین دوستانشان را تکه تکه کرده بودند. همه خاطرات داشت زنده مى شد و بغض تمام وجودمان را فرا گرفته بود. یک لحظه به ما الهام شد که باید با همان روحیه بسیجى دوباره در این عرصه وارد شد و بسیجى وار عمل کرد. چرا که هر کجا بسیجى ماندیم و مانند بسیجى عمل کردیم، پیروز شدیم، همان جا بى اختیار زیارت عاشورا را شروع کردم به خواندن. به فرازهایى چون «انى سلم لمن سالمکم » که رسیدیم، دیدم همه عراقى ها دارند زمزمه مى کنند. آخرهاى زیارت یادم رفت. این وقت بود که به شهدا متوسل شدم و گفتم که آبرویمان را جلوى عراقى ها حفظ کنید. نمى دانم چه طور شد که آخر زیارت را خواندم و از آن لحظه متن کامل زیارت را حفظ هستم.

ادامه نوشته

یادی از سردار بی نشان ( حاج احمد متوسلیان )

 
مـردی كـه دیگــر بازنـگـشـت

همیشه سرش توی كار خودش بود. آرام و تنها، یك گوشه می نشست. خیلی لاغر بود. كمتر با بچه ها بازی می كرد. مادر نگران بود. بچه چهارساله كه نباید این همه آروم باشد. بعدها فهمیدند كه قلبش ناراحت است. عملش كردند.

 

می خواست برود قم یا نجف درس طلبگی بخواند. حتی توی خانه صدایش می كردند «آشیخ احمد» ولی نرفت. می گفت: «كار بابا تو مغازه زیاده.»
ادامه نوشته

شهیدان را شهیدان می شناسند ...

رفتید بی آنکه دلبستگی هایتان را مرور کنید

رفتید، بی آنکه لحظه‏ای تردید کنید... بی آن‏که لحظه‏ای درنگ کنید...در رفتن یا ماندن!

شهدا

 بی آنکه، دلبستگی‏هایتان را مرور کنید و آرزوهایتان را بارور...

 در رفتن، شتابی عجیب داشتید و در ماندن، اکراهی عمیق. مطمئن بودید راه، درست است، از جاده، از سفر، از... نمی‏ترسیدید.

"فهمیده" بودید آخر این جاده، دل کندن از خاک، بلند شدن، اوج گرفتن و پرواز است.

شما در آتش جنگ، گلستان می‏دیدید؛ یقین می‏دیدید که این‏گونه خلیل‏وار به پیشواز رفتید، اما... آتش برای شما گلستان شد، آتش در هرم عشق شما سوخت... شما از دهانه تاریخ زبانه کشیدید، فوران کردید و بر سر دشمن آتش باریدید.

از دلبستگی‏ها دل بریدن، از وابستگی‏ها رها شدن خیلی سخت است! باید پای عشق بزرگی در میان باشد. حتما باید پای عشق بزرگی در میان باشد و شما یقینا این عشق را فهمیدید . یقینا میان دل شما و عشق او، سر و سرّی بود.

برگزیده عشق بودید... که عشق انتخاب می‏کند، عشق گلچین می‏کند، عشق هر کس را سزاوار نمی‏داند و شما، سزاوار بودید که رفتید؛ که رفتن را بهترین ماندن دیدید، که رفتن، همیشه به معنای " رفتن " نیست.

به راستی راز آن همه عشق چیست؟ دلیل از جان گذشتن چیست؟! جبهه با شما چه کرد؟! جنگ چه به روز دلتان آورد؟

شهدا

جبهه شما را عاشق کرد یا شما جبهه را؟

جبهه نیاز شما بود یا شما نیاز جبهه؟

 اصلا، مگر جبهه کجاست؟

 این واژه، این چهار حرف ساده، چه‏قدر وسعت دارد؟

قلمرو جبهه تا کجاست؟

 جبهه، عاشق‏پرور است، یا عاشقان جبهه می‏سازند؟

چه رازی در این کلمه نهان است که هنوز در خاطره‏های بسیاری جریان دارد، در قلب‏های بسیاری خانه دارد و هنوز نگاه‏های بسیاری را به دنبال می‏کشد!

شاید جبهه، دروازه بهشت است!...

ولی از یک چیز مطمئنم! که جبهه شهید نمی‏سازد! جبهه، همیشه شهید نمی‏سازد! جبهه باید پر از هوای شهادت باشد تا دل را هوایی کند...

جبهه باید حریم خدا باشد تا جان را عاشق کند...

چارتا استخون و یک پلاک

ما همون چارتا استخون  

                          و یه پلاکیم

خیلی شوخ‌طبع بود تا جایی كه من دیگه نمی‌تونستم فرق شوخی و جدیش را تشخیص بدم. در حین جدیت هم قیافش شوخ‌طبعی را نشون می‌داد.

یادمه روز آخری كه با هم بودیم، از بیرون كه اومدم خونه، گفتم: بابا جون این بار كه بری كی برمی‌گردی زود یا دیر خندید و گفت: خیلی دیر نیست . گفتم: چقدر طول می‌كشه.

پلاک

 

گفت: زیاد نیست. یه نگاهی به دور و برش كرد و دخترعموی دو ساله اش را كه اون شب مهمونمون بود نشون داد و گفت: عروسی زهرا خانم برمی‌گردم این حرف را كه زد دلم ریخت اما بازم گذاشتم سر شوخی‌هاش.

ادامه نوشته

قسمت دوم

گذری بر زندگی ابدی شهید

حیات شهید غیر قابل درک است :                                    

قرآن می فرماید :«ولاتقولوا لمن یقتل فی سبیل اللّه امواتا بل احیاء ولکن لاتشعرون» (به آنان که در راه خدا کشته می شوند مرده نگویید بلکه آنان زنده هستند لیکن شما نمی فهمید و درک نمی کنید.)

کبوتر

در این آیه خداوند ابتدا از اینکه شهیدان را مرده بخوانند نهی کرده سپس تصریح به حیات شهیدان کرده و آنان را زنده و پاینده خوانده است و با جمله «ولکن لاتشعرون» مرده خواندن شهید را ناشی از عدم شعور و درک انسان و نقص بینش آدمی دانسته است .هر چند ممکن است مقصود این باشد که چگونگی حیات آنان را شما نمی فهمید و برای شما قابل درک نیست .                                              

در آیه دیگری می فرماید :«و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل اللّه امواتاً بل احیاءٌ عندربهم یرزوقون» (و البته گمان نبرید آنان که در راه خدا کشته شده اند مردگانند بلکه زندگانند و در نزد پروردگارشان روزی داده می شوند .) 

ادامه نوشته

شهادت در کلام امام

شهادت سعادت ابدی

سعادت را آنها تحصیل کردند که شتافتند

شهادت

با اختیار خودشان و با جهاد خودشان و با رزمندگی خودشان در مقابل کفر ایستادند و جان خود را تسلیم خدا کردند و برگشتند به خدای تبارک و تعالی با سعادت و آبرو

ما همه خواهیم مرد لکن آنها سعادت را برای خودشان  و شرافت را برای وطنشان تحصیل کردند که در مقابل لشکرهای کفر برای دفاع از اسلام و برای دفاع از کشور اسلامی ایستادند و فداکاری کردند و به سوی خدا شتافتند

انسان که باید این راه را برود و مردنی است...

چه بهتر که آن سعادت را تحصیل کند و امانت را به صاحب امانت بسپارد.

موت اختیاری(شهادت رسیدن به خدا در لباس شهید و با ایده شهدا در بستر مردن است)چیزی نیست  

لکن در راه خدا رفتن شهادت است و سرافرازی و تحصیل شرافت برای انسا و برای انسانها 

آنچه از دنیا است، فانی است و آنچه برای خدا تقدیم می شود باقی و ابدی است

شهادت

 و این شهدا زنده هستند و در پیش خدا تبارک و تعالی عند ربهم یرزقون

آنها الان در درگاه خدای تبارک و تعالی روزیهای معنوی و روزیهای همیشگی را به آن نائل شدند و آنچه که از خدا بود تقدیم کردند و آنچه داشتند و آن جان خودشان بود را تسلیم کردند و خدای تبارک و تعالی آنها را پذیرفته است و می پذیرد.

ماها عقب ماندیم ،ما باید تاسف بخوریم که نتوانسته ایم این راه را برویم.

آنها پیشقدم بودند و رفتند و به سعادت خود رسیدند.

دغدغه ذهنی مادر

شهید حسن باقری

گفت‌وگو با مادر شهید "حسن باقری"

"در روز تولد امام حسین (ع) به دنیا آمده بود اما خیلی ضعیف بود و امید زنده ماندنش کم. من هم دست به دامن امام حسین شدم تا خداوند به عظمت اسم حسین این فرزند را نگه دارد از این رو بود که نامش را "غلامحسین" گذاشتم غلامحسین افشردی."

شهید حسن باقری

"کبری افشردی بهروز" مادر سردار شهید غلامحسین افشردی ( حسن باقری) نمی دانست که این فرزند نحیف و لاغر که امیدی به زنده ماندنش نداشت روزی یکی از جوانترین فرماندهان جنگ می شود و لقب "سقای بسیجیان" را می گیرد. آن روزها مادر فکر نمی کرد که این نوجوانی که شور علم و تحقیق وجودش را فرا گرفته روزی الگوی مدیریتی اش زبان زد عام و خاص می شود.

داستان زندگی شهید حسن باقری و روایت سالهای قبل از جنگش را زیاد شنیده ایم داستان تحصیلش در ارومیه و اخراج شدنش بخاطر فعالیت های سیاسی، داستان سربازی رفتن و بعد از آن لبیک گفتن به ندای رهبر فرزانه اش و فرار از سربازی، سفر به لبنان و اردن و تهیه گزارش و انجام کار مطبوعاتی. مادرش هم اینها را با حلاوت و شیرینی خاصی برایمان تعریف می کند و اینکه در نهایت بعد از قبولی مجدد در رشته حقوق قضایی و یک ترم درس خواندن در دانشگاه تهران با شروع جنگ راهی جبهه می شود.

ادامه نوشته

وای بر ما ...

شهداء را یاد کنیم حتی با یک صلوات

لحظه عروج شهدا ... ادامه مطلب

ادامه نوشته

کجایید ای شهیدان خدایی . بلا جویان دشت کربلایی

تقدیم به خونین بالان عملیات بدر 

  

نام گردان كربلا آن، نامي است كه وقتي برده مي شود ، آدمي بي اختيار به ياد آن سرداري مي افتد كه بوي شهادت را ميداد يادش بخير حاج اسماعيل فر جواني فرمانده دلاورگردان را مي گويم .همو كه از كثرت جراحات تو گويي يكبار كامل بدنش از هم پاشيده و دو باره به هم وصل شده بود . در وراي چهره خندان حاجي  ، دريايي از مظلوميت موج مي زد......

ادامه نوشته

یاد یاران : اميرسرلشکر خلبان عباس بابائی

عقاب تیز پرواز آسمان عشق و شهادت 

 

تولد : آذر1329- قزوین                                                                                                   
تحصیلات: فارغ التحصیل دانشکده خلبانی از آمریکا                                                                
مسئولیت: فرماندهی معاونت عملیات نیروی هوائی ارتش                                                        
شهادت:15 مرداد 1366مطابق با عید قربان 1407هجری قمری - منطقه عملیاتی سردشت

ادامه نوشته

شهدا و خاطرات ماندگار

خاطراتي از شهيد آزاده «حسين لشكري»/عدد 13 را مبارك مي‌دانم
20 مرداد 1388-09:24:29خاطره
خاطراتي از شهيد آزاده «حسين لشكري»/عدد 13 را مبارك مي‌دانم

خاطراتي از شهيد آزاده «حسين لشكري»/عدد 13 را مبارك مي‌دانم
20 مرداد 1388-09:24:29
منبع: خبرگزاري فارس
پيوند: براي توضيحات بيشتر اينجا كليك كنيد
فرستنده: دبيرسايت

براي نمايش كامل تصوير كليك كنيد

 

در خاطرات شهيد سرتيپ خلبان «حسين لشكري» آمده است: من برخلاف همه، عدد 13را مبارك مي‏دانم و براي اين عدد احترام خاصي قائل هستم؛ مي‏دانيد چرا؟ براي اينكه در سيزدهمين پرواز جنگي‌ام به تأسيسات نظامي دشمن در خاك عراق، توانستم تانك‌ها و نفر‌برهاي دشمن را بمباران كنم.

در ادامه مطلب بخوانید ...

با تقدیم احترام و ارادت به روح شهید معظم امیر خلبان حسین لشکری 

شهادت ميراث جاوداني است كه در تمامي اعصار به امت اسلامي، عظمت و بالندگي داده و شهيدان حماسه‌سازان نستوهي هستند كه با شهادت و ايثار جان خويش حيات معنوي را در كالبد جامعه تزريق مي‌كنند.

هشت سال دفاع مقدس و ظهور تربيت يافتگان فرهنگ عاشورا و طلوع ستارگان درخشاني چون آزاده جانباز امير خلبان حسين لشكري، خود به تنهايي عظمتي سترگ را موجب گرديده است. آري، دفاع مقدس ملت نستوه ايران بستر طلوع و بالندگي اين چنين فرزانگاني بود كه به يك اشاره دوست،‌ ره صدساله را يك شبه طي نمودند و آسمان و عرش برين را تا ابد جايگاه عزت و سربلندي خويش قرار دادند.
سلام و صلوات خداوند بر روح امير خلبان حسين لشكري، با سابقه‌ترين آزاده ايراني كه 18 سال اسارت در چنگال رژيم بعثي عراق را تحمل كرد تا اسوه فداكاري و ايثار براي تمام جوانان و وارثان دستاوردهاي هشت سال دفاع مقدس باشد. 
رهروان ولایت اهواز عروج آسماني اين امير دلاور ارتش را به خانواده وي و ملت ايران تسليت عرض نموده وعلو درجات را براي آن شهيد از خداوند خواستار است.
ادامه نوشته

قصه حاج همت

دشمن در مقابل حاج همت‌ها تسليم شد

مسئول بهداري گردان مقداد گفت: بعد از خبر شهادت حاج محمد ابراهيم همت، جبهه آرام شد و آتش نيروي دشمن و خودي خاموش شد گويي در جبهه آرامش ابدي حاكم است و دشمن در مقابل همت و حاج همت‌ها تسليم شد.

به ادامه مطلب رجوع کنید ...  

ادامه نوشته

خاطرات راوی (جبهه فتح المبین و آبادان)

انهدام نیرو ...

..مرحله اول عملیات فتح المبین بود. نیروهای پیاده توانسته بودند ، خط مقدم دشمن را بشکنند ، و به دنبال آن ما نیز بعنوان نیروهای زرهی پشتیبانی، راهی دشتهای اشغال شده و تثبیت مواضع شدیم . محور عملیاتی دشت عباس و فکه بود .هر چه بطرف اراضی عراق حمله می کردیم ، با هیچ نیرویی مواجه نمی شدیم. تحرک و پیشروی ما دو ساعت به طول انجامید. برای چند دقیقه ای گردان را پشت یکی از خاکریزهای منطقه مستقر کرده و با عقبه تماس گرفتیم.

اعجاز ...

شوخ طبع و چالاک بودم بخاطر همین هم مرا سرگروه کردند. فاصله آبادان تا اهواز چیزی نبود. به منطقه آشنایی داشتم. برای تامین لودر مرا انتخاب کردند. من و ده ، دوازده نفر دیگه از برادران باید لودر را که خاکریز میزد تامین کنیم. تازه یک ماه از استقرارم در جبهه گذشته بود. عراقیها در مارد آن سوی جاده آبادان – ماهشهر بودند. امام دستور داده بودند که حصر آبادان باید شکسته شود.

ادامه نوشته

نشان از بی نشانها

خاطراتی از ۸سال مقاومت

عملیات کربلای 5

حسرت شهادت ( سردار شهید حمید محرابی ) 

 ماجراي عمليات نصر از كلام سردار كلاه كج

سبز سرخ ( سردار شهید اسماعیل دقایقی )

به ادامه مطلب بروید ...

ادامه نوشته

شهیدان زنده اند الله اکبر

 *سرهنگ خلبان "کیومرث حیدریان"

در این زمان ما در پایگاه ششم شکاری بوشهر بودیم. یکی از روزها یکی از خلبانان شجاع کشورمان به قصد بمباران پالایشگاه بصره به پرواز درآمده بود، ولی در راه بازگشت مورد اصابت دو تیر موشک زمین به هوای سام 3 و سام 6 قرار گرفته و در خاک عراق سقوط کرده بود.

ادامه نوشته

آخرين گردان تيپ 27

متوسّلیان به محض دریافت خبر ورود این نیروها، با سرقدم هایی بلند رهسپار دروازه ی فرعی ورودی به پادگان، در حاشیه ی خط آهن شد. ماجرای ورود این نیروها به دوکوهه و چند و چون پذیرش آنان توسط فرمانده تیپ 27، روایتی دارد سخت دلنشین و خواندنی، که شرح آن را به محمّدباقر شیبانی، یکی از بازماندگان آن قافله، محول می کنیم......(دنباله در ادامه مطلب)

ادامه نوشته

شهر شهیدان - شرق دجله

تقدیم به خونین بالان عملیات بدر

نام گردان كربلا آن، نامي است كه وقتي برده مي شود ، آدمي بي اختيار به ياد آن سرداري مي افتد كه بوي شهادت را ميداد يادش بخير حاج اسماعيل فر جواني فرمانده دلاورگردان را مي گويم .همو كه از كثرت جراحات تو گويي يكبار كامل بدنش از هم پاشيده و دو باره به هم وصل شده بود . در وراي چهره خندان حاجي  ، دريايي از مظلوميت موج مي زد......           

 (به ادامه مطلب بروید)

ادامه نوشته