سالها بود خانواده منتظر بودند. 2سال پیش برادران شهید می خواستند مقبره ای را به صورت نمادین برای ایشان بر پا کنند که شهید به خواب برادر میاید ومی گوید دست نگه دارید .بعد از 2 سال شبی خواهر شهید در خواب می بیند که در منطقه پونک خیابان سردار جنگل تشییع پیکر شهداست و شهید ملا حسنی هم حضور دارد از او می پرسد شما اینها را... سپس می گوید من حتی کسانی که در پیاده رو راه می ورند وبرای تشییع هم نیامدند هم شفاعت می کنم .
خواهر شهید همیشه سر مزار شهید احمد پلارک (که او نیز از شهدای گردان عمّار می باشد ) می رود ( شهیدی که از مزارش بوی عطر پراکنده می شود ) در یکی از روزها در قاب بالای سر مز ار دریک عکس برادر خود را کنار شهید پلارک می بیند که بالای سرش علامت ضربدری وجود دارد .پس از بررسی خانواده شهید پلارک را جویا می شود خانواده ایشان می فرمایند که شهید پلارک هر کدام از دوستانشان که به فیض شهادت نائل می شدند بالای سرشان یک ضربدر میزد معلوم گردید که شهید ملاحسنی از دوستان و همرزمان شهید پلارک بوده .
خواهر شهید ملاحسنی بر سر مزار شهید پلارک اورا به بی بی دو عالم حضرت فاطمه زهرا (س) قسم می دهند که به برادرم بگو یه نشانه ای چیزی از خودش به ما بدهد .
خواهر شهید دل شکسته و چشم انتظار برادر شهید مفقود الاثر خودرا در خواب می بیند واو به خواهر می گوید نمی خواهی مرا ببینی ، من که برای دیدار شما آمده ام . خواهر می گوید کی ، شهید به او می گوید در پارک نهج البلاغه سه شهید دفن کرده اند .قبر وسطی مربوط به من است خواهر از خواب بلند می شود و تعجب می کند که این چه خوابی است که بعد از 27 سال برادر شهیدش به خواب او می آید . در شب بعد مجددا شهید به خواب خواهر می آید و می گوید نمی خواهی مرا ببینی من منتظرت هستم و مشخصات جنازه بی سرقبر وسط را به او می دهد خواهر صبح اقدام به پرس وجو میکند ومطلب را با سپاه پاسداران درمیان می گذارد و پس از بررسی ویافتن همرزمان شهید وجویای نحوه شهادت او قبر شهید مورد تایید واقع می شود واو شهید حمید رضا ملاحسنی است.
وصیتنامه شهیدی که مفقود الاثر بود شهید حمیدرضا ملاحسنی
"بسم رب الشهدا والصدیقین "
"من المومنین رجال صدقوا ماعا هدالله علیه ، فمنهم من من قضی نحبه و منهم من ینتظر وما بدلوا تبدیلا "
بعضی ازآن مومنان بزرگ مردانی هستند که به عهد وپیمانی که با خدا بستند کاملا وفا کردند ،بعضی از انها بر ان عهد ایستادگی کردند وشهید شدند وبرخی به انتظار شهادت مقاومت کرده و عهد آنها تغییر نکرد . چه عارفانه است ناله آخرین را سر دادن چه عاشقانه لبیک آخرین را گفتن باسلام ودرود بی کران به محمد وآل محمد (ص) که خط سرخ شهادت را ترسیم نموده تا به انسانها راه به خدا رسیدن را بیاموزد ،به ما یاد بدهد که در مقابل دشمنان اسلام واهل بیت ومعصومین چگونه مبارزه کنیم و امروز این سلاله پاک رسول الله زاده زهرا (س) خمینی روح الله است که چراغ روشنای راه ما می باشد واین مسئولیت خطیر رهبری را به عهده دارد. شهادت راحترین وآسانترین وبهترین راه رسیدن به خداوند می باشد .شهادت با بالاترین درجه کمال انسان است . ای افرادی که وصیت نامه این حقیر را می شنوید زندگی این دنیا را خانه اصلی خود مپندارید ، که زندگی در رفتن است ونه در به قصد رسیدن ما برای خوشی به این دنیا نیامده ایم ، اینقدر به فکر دنیای فانی نباشید که چشم بر هم زنید پیر شده اید و پایتان لب گور است وآن وقت دیگر خیلی دیر شده است و جز این نیست ک دنیا فریب ودروغ است و به فقرا وجبهه های جنگ و جنگ زدگان کمک کنید . اگر توانستید کتاب های آقای دستغیب را بخوانید تا میلتان به زندگی این دنیا کم شود.
ای حزب الهی ها ، کلید بهشت شرط خود سازی که فرموده امام عزیر است را خوب عمل کنید قرآن را زیاد بخوانید . در روزقیامت قرآن درد ما را دوا می کند ، پشیمانی به درد نمی خورد و گفته قرآن را تا حد امکان عمل کنید و به دیگران بیاموزید . آیه الکرسی را زیاد بخوانید .شبها با وضوبخوانید هر شب در موقع خواب که مرگ کوتاه مدت است سوره واقعه را بخوانید ذکر خدا را فراموش نکنید ، دعا ها را زیاد بخوانید . ماغیر از دعا ونیایش چیز دیگری نداریم.مسائل نفسانی را که جهاد اکبر است مواظب باشید که سر کش نباشد .برای خدا کار کنید . اختلافات داخلی را کم کنید مسائل اخلاقی را حتما رعایت کنید . در نماز جماعت و نماز جمعه حتما شرکت کنید . مساجد را خالی نکنید ، در هر سنگری که هستید آنرا محکم حفاظت کنید.
اگر جسمی ناتوان از من باقی ماند که امید آن کم است آن را در کربلای ایران یعنی بهشت زهرا (س) دفن کنید و اگر جسمی برای شما نیامد این را بدانید که فاطمه زهرا (س) وامام زمان (عج) بر بالای سر ما می آیند و ما تنها نیستیم مبادا میدان را خالی کنید تا کسانی که دشمن اسلام هستند بر همه مسلیمن تسلط پیدا کنند . سطح آگاهی بچه های مسلمان را بالا ببرید و ریشه های عقیدتی آنها را محکم کنید تا از اسلام منصرف نشوند امیدوارم که شما به آنها عمل کنید و به دیگران تذکر دهید و ازاین لحاظ شرمنده شما هستم . اگر شهادت نصیب من شد که بره آرزوی دیرینه خویش رسیده ام وراه حسین (ع) را که راه مبارزه وخون بود راتداوم داده ام ومن وتمامی رزمندگان برای رفع تکلیف می جنگیم ودر این راه از هیچ عاقبتی نمی هراسیم.انشاء الله که شما حزب اللهی ها هم دراین راه شهادت از دنیا بروید .چون مرگ در بستر درد آور است برا ی جوانان و ان شاءالله خداوند گناهان گذشته مارا ببخشد برادران حزب اللهی جبهه راتنها نگذارید وحتما دراین دانشگاه اسلامی که کارنامه قبولی اش شهادت است شرکت کنید من این راه را با علاقه ومیل قلبی خویش انتخاب کردم و با آغوش باز به استقبال لقاء الله می شتابم و انشاء الله به هدفم می رسم واین مرگ در راه خدا یعنی «شهادت » از عسل برایم شیرین تر واز آب خنک در روز تابستان گواراتر می باشد.
اما سخن با پدر ومادر وبرادرانم و خواهرم هر کدام برای من الگوی تقوا و ایمان بودید و احکام اسلامی را برای من یاد آوری می کردید ، زنده ماندن من که نتوانست برای شما و اسلام مفید باشد .شاید شهید شدنم بهتر باشد من که در این مدت اندک عمرم نتوانستم زحمات شما را جبران کنم . ان شاء الله در روز موعود پاداش زحمات شما را خواهم داد . دراین مدت عمر کوتاهم خطاهای زیادی از من سر زده است امیدورام که هم شما و هم همه کسانی که این وصیتنامه را می شنوید من را ببخشید و از درگاه خداوند متعال برای من طلب مغفرت و آمرزش نمایید . اگر جسمی نا توان از من باقی ماند که امید آن کم است آن را در کربلای ایران یعنی بهشت زهرا (س) وامام زمان (عج) بر بالای سر ما می آیند و ما تنها نیستیم . مقدار پولی که از من باقی مانده به جبهه های جنگ و جنگ زدگان و اگر هم خودتان لازم داشتید یک مقدار مورد احتیاج را برداشته و بقیه را به اسلام و مسلمین بدهید تا شاید آنها باعث جلو گیری از ورود آتش بر من در روز قیامت باشند .اگر توانستید یک ماه روزه ویک ماه نماز قضا بجا آورید برای من . و همچنین هر موقع که بیکار شدید برای من صلوات بفرستید . مراسم شادی و شوق شهادت را کم خرج کنید . گریه نکنید چون شهید عزاداری نمی خواهد پیرو می خواهد.
خدایا کمکم کن تا این جسمم ناتوان خویش رادر راه تو نثار کنم . اگر کسی ادعای طلب کرد وشما اورا می شناختید طلب او را بپردازید . کسیکه شهادت را دوست دارد دنیا ودروس علوم و فیزیک برای او فریبی بیش نیست در هر جا که هستید در صف نماز جمعه و جماعت و .... همیشه امام راه این قلب تپنده مردم مستضعف دنیا را ، این پیر جهان را ، این ناخدای کشتی نجات را دعا کنید . تا خداوند نگه دار او باشد و شما هم اورا یاری کنید و همچنین خداوند تمام مسئولین کشور را که در خط امام هستند محفوظ بگرداند . باسلام ودرود بر امام زمان (عج ) و نایب بر حقش امام خمینی وروحانیت مبارز در سنگرهای مختلف . مرگ بر آمریکا ،شوروی، فرانسه ، انگلیس ، اسرائیل ، وتمامی دولت های ظالم روی کره زمین.
« والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته »
29/02/1362
عجایب عدد 12 در رابطه با شهید حمید رضا ملاحسنی :
1- روز شهادت شهید حمید رضا ملا حسنی 12 /08 / 1362 در عملیات والفجر چهار درمنطقه پنجوین عراق می باشد .
2- شهدای کشف شده در شهر سید صادق عراق که شهید حمید رضا ملا حسنی نیز جزء آنها بوده است ، 12 نفر بوده اند.
3- در روز 12/07/1389 مصادف با سالروز شهادت امام جعفر صادق (ع) به عنوان شهید گمنام تشییع ودر بوستان نهج البلاغه به خاک سپرده می شود .
4- در تاریخ 12/ 09 /1389 مقام معظم رهبری به زیارت شهدای گمنام بوستان نهج البلاغه مشرف می شوند .
5- روز شهادت شهید ملاحسنی در تاریخ 12/08/1362 مصادف با 27 محرم بوده است ومراسم گرامیداشت و پرده برداری از تندیس ایشان نیز 12/10/1389 برگزار می گردد.
شهيد «حميدرضا ملاحسني» به روايت خواهر و برادران
خبرگزاري فارس: شهيد «حميدرضا ملاحسني» با شهادت و رجعتش در تاريخ 12 مهر 89 بهعنوان شهيد گمنام، ثابت كرد كه شهدا زندهاند و بنا به مصلحت و اذن پروردگار در هر جايي که آرام ميگيرند نور هدايت هدايتخواهان ميشوند.
به گزارش خبرنگار ايثار و شهادت باشگاه خبري فارس «توانا»، مادر ميدانست كه او ديگر برنميگردد زيرا وقتي براي آخرين بار كه به جبهه ميرفت، نگذاشت كه او در بدرقه راهش آيةالكرسي بخواند تا بلكه روح بيتاب خود را از قفس تن آزاد كرده و به سوي معشوقي كه سالها انتظار ديدارش را ميكشيد، پرواز كند. معشوقش چه وعدهاي به او داده بود كه زيباترين مهر مادري را به اين وعده فروخت؟
تا اينكه شهيدحميدرضا ملاحسني در سال 1362 در منطقه پنجوين و عمليات «والفجر 4» به شهادت رسيد ولي پيكر مطهر او سالها مفقود ماند.
روزها در پي هم ميگذشت؛ كوچههاي انتظار و بيخبري از حميدرضا، تنها خواهرش را بيتابتر ميكرد؛ اين خواهر دلسوخته با چشمهايي اشكبار بارها بر مزار شهيد «سيداحمد پلارك» حاضر شده و اين شهيد را به مادرش حضرت زهرا(س) قسم ميداد تا خبري از شهيد حميدرضا برايش بياورند.
در اين زمينه گفتوگويي با اعضاي خانواده شهيد «حميدرضا ملاحسني» پيرامون چگونگي معرفي شهيد و بيان خاطرات از اين شهيد داشتيم؛ اين گفتوگو را فقط اهل دل بخوانند.
* حميدرضا براي شهادت لحظهشماري ميكرد
برادر ارشد شهيد «حميدرضا ملاحسني» در خصوص اعزام برادرش به جبهه، اظهار ميدارد: شهيد حميدرضا نخستين بار در مهر سال 1361 در عمليات والفجر مقدماتي از لشكر 27 محمد رسولالله(ص) در منطقه عمومي فكه حضور يافت؛ بنده نيز از تيپ سيدالشهدا(ع) به منطقه اعزام شده بودم.
وي ادامه ميدهد: بعد از عمليات، به دوكوهه برگشتيم؛ شهيد حميدرضا را در آنجا ملاقات كردم؛ نگاهم به نگاهش بود؛ وي با قدي نسبتاً كوتاهتر از بنده و كلاهي كه روي سرش داشت، با حالت غبطه و حسرت از اينكه به شهادت نرسيده بود، به من نگاه ميكرد؛ دست چپ خود را به من نشان داده و با حسرت گفت: « داداش! تركش به سمت من آمد و از كنار دستم رد شد»؛ قسمتي از آستين شهيد حميدرضا بر اثر اصابت تركش پاره شده بود و در ادامه با حسرت گفت: «داداش! اگر تركش يك ذره به طرف قلبم اصابت ميكرد، در دفعه اول حضور در عمليات، به شهادت ميرسيدم».
ملاحسني اضافه ميكند: شهيد حميدرضا پس از اين عمليات به تهران برگشت؛ در 12 آبان 62 در «عمليات والفجر 4» و منطقه عمومي پنجوين با مسئوليت پيك گردان عمار به شهادت رسيد ولي پيكر مطهرش مفقود شد.
وي با اشاره به خصوصيات اخلاقي شهيد ملاحسني، خاطرنشان ميكند: دل بريدن از خانواده و دوستان از سوي شهيد براي ما مشهود بود؛ وي نزديك غروب آفتاب به مسجد ميرفت و حدود 2 تا 3 ساعت به عبادت و راز و نياز ميپرداخت؛ براي حميدرضا مسلم بود كه به شهادت ميرسد؛ وي حتي در وصيتنامه خود اشاره كرده بود «اگر جسمي ناتوان از من باقي ماند كه اميد آن كم است، آن را در كربلاي ايران يعني بهشتزهرا(س) دفن كنيد و اگر جسمي براي شما نيامد اين را بدانيد كه فاطمه زهرا(س) و امام زمان(عج) بالاي سر ما ميآيند و ما تنها نيستيم».
* شهدا با تربيت اسلامي و روزي حلال به شهادت دست يافتند
برادر دوم شهيد «حميدرضا ملاحسني» در ادامه بيان ميدارد: تمام شهداي بزرگوار به خاطر تربيت صحيح و اسلامي و خوردن روزي حلال به بالاترين درجه معنوي كه شهادت است، نائل آمدند؛ پدر و مادر بزرگوارم بيسواد بودند ولي بصيرت داشتند؛ پدرم سال 42 كه بنده يكساله بودم به محضر حضرت امام خميني(ره) رفتند و رسالهاي از امام خميني(ره) گرفتند؛ پدرم، رساله را تا سال 1356 در منزل نگه داشت؛ با توجه به فعاليتهاي انقلابي و خطر دستگيري، رساله را در باغچه حيات خانه دفن كردند.
وي ادامه ميدهد: ملاك و معيار پدر و مادرم شخص امام خميني(ره) بودند و اگر آنها احساس ميكردند حتي من كه پسرشان بودم از حضرت امام(ره) فاصله گرفتم، يقيناً دور ما را خط ميكشيدند.
وي بيان داشت: پس از حمله عراق به ايران و آغاز جنگ تحميلي، به همراه پدر در جبهه حضور يافتيم؛ پدر در عمليات «والفجر 4» در منطقه كوزران بود؛ شهيد حميدرضا 20 روز قبل از شهادتش به ديدار پدر رفته و مقداري خوراكي براي ايشان برده بود؛ بعد از عمليات «والفجر 4» پدرم نيز براي تلافي اين كار شهيد حميدرضا، جيبش را پر از خوراكي ميكند و به منطقه پنجوين ميرود.
برادرِ شهيد «حميدرضا ملاحسني» ادامه ميدهد: پدرم فرد خوشرويي بود و رزمندگان در منطقه وي را خوب ميشناختند؛ زماني كه ايشان به منطقه ميرسند، كسي از پدر استقبال نميكند؛ پدرم نزديك سنگر شهيد همت ميشود [پدرم شهيد همت و شهيد رضا چراغي را در معراج شهدا كفن كردند] وقتي شهيد همت پدر را ميبيند، آغوشش را باز كرده ميگويد: «از حميد هيچ خبري نيست» پدر از شهيد همت ميپرسد: «چي شده؟» و شهيد همت پاسخ ميدهد: «گم شده»؛ شهيد همت در ادامه به پدر ميگويد: «يقيناً حميدرضا شهيد شده چون حالات و روحيه خاصي پيدا كرده بود».
وي ميگويد: بنده همزمان با جريان شهادت و مفقود شدن حميدرضا در قرارگاه رمضان بودم؛ شنيده بودم كه صدام، پيكر تعدادي از شهداي ارتفاعات كانيمانگا را در شهر سيدصادق عراق دفن كرده است؛ بهحسب اتفاق از گورستان عمومي شهر سيدصادق مقداري خاك به عنوان يادگاري براي مادرم آوردم؛ به مادر نيز گفتم: اين خاك، جايي است كه تعدادي از شهداي كانيمانگا را ـ عملياتي كه شهيد حميدرضا در آن حضور داشت ـ در آنجا دفن كردهاند. گويا شهيد حميدرضا هم در همانجا تفحص شده بود.
برادر دوم شهيد ملاحسني درخصوص بازگشت شهيدان بعد از سالهاي بعد از جنگ تحميلي، اضافه ميكند: بازگشت شهدا بعد از سالها انجام مأموريت آنهاست؛ برادر ما نيز بعد از 27 سال براي مأموريت به بوستان نهجالبلاغه آمده است و اين موضوع كه برادرم در اين بوستان با سنگ مزار شهيد گمنام به خاك سپرده شده است، عجيب نيست.
وي درباره خصوصيات شهيد «حميدرضا ملاحسني» ميگويد: شهيد حميدرضا هميشه از پوشيدن لباسهاي نو پرهيز ميكرد؛ وي در ابتدا كفشهاي نو را خاكآلود كرده سپس ميپوشيد و دليل اين كار جلوگيري از حسرت خوردن بچههاي محله بود.
برادر شهيد «حميدرضا ملاحسني» بيان ميدارد: شهيد ملاحسني 10 روز قبل از شهادت، نامهاي به مادر نوشته و در بالاي نامه مينگارد: «آخرين نامه»؛ وي در اين نامه نوشته بود: «مادر من را ببخشيد كه لباسهاي داخل ساك ـ كه از منطقه براي شما ميآيد ـ تميز نيست، من وقت نكردم آنها را بشويم»؛ حميدرضا 3 تا 4 سال از ما كوچكتر بود ولي بسيار بزرگ بود و به ما آبرو داد.
* ممانعت شهيد حميدرضا از تهيه مزاري در بهشتزهرا(س) بهنام شهيد مفقود
برادر سوم شهيد «حميدرضا ملاحسني» اظهار ميدارد: شهيد حميدرضا در خانوادهاي رشد يافت كه قبل از انقلاب تلويزيون در آن خانه نبود و پدرم از تلويزيون به عنوان لانه شيطان ياد ميكرد كه پس از انقلاب و تغيير محتواي برنامهها، پدر اجازه دادند تلويزيون را روشن كنيم. بعد از سالها آثار تربيت و روزي حلال را در شهيد حميدرضا ميديديم؛ زماني كه وي به نماز ميايستاد، طوري محو نماز ميشد، كه گويي در اين عالم نيست.
وي درخصوص پيگيري امور مربوط به پيدا شدن پيكر شهيد حميدرضا ملاحسني، ادامه ميدهد: در طول اين چند سال، هر موقعي كه شهيدي را به معراج شهدا ميآوردند، بنده به آنجا مراجعه ميكردم. بر طبق شواهد شهيد حميدرضا و شهيد اسفندياري در عمليات «والفجر 4» مجروح شده بودند؛ بعد از مدتي پيكر شهيد اسفندياري را آوردند ولي از شهيد حميدرضا خبري نشد.
برادر شهيد «حميدرضا ملاحسني» ميگويد: بعد از سالها انتظار و نيامدن خبري از حميدرضا، 2 سال پيش تصميم گرفتيم براي شهيد حميدرضا قبري در بهشت زهرا(س) تهيه كنيم؛ اين موضوع را با مسئولان بهشتزهرا(س) مطرح كرديم؛ بعد از اين تصميم در خوابي صادقانه، شهيد حميدرضا را در يك جاي باصفايي ديدم؛ شهيد حميدرضا گفت: «شنيدم ميخواهيد براي من قبر بگيريد» گفتم: «بله، هماهنگ شده در بهشتزهرا(س) اين كار را انجام دهيم» شهيد گفت: «نگيريد» گفتم: «چرا؟» پاسخ داد: «بعداً مشخص ميشود كه من كجا هستم».
* شهيدحميدرضا گفت: «بهاذن خداوند مشييعانم را شفاعت ميكنم»
تنها خواهر شهيد «حميدرضا ملاحسني» بيان ميدارد: دفعه آخر كه شهيد حميدرضا ميخواست به جبهه اعزام شود، گفت: «از شما و مادر راضي نيستم اگر پشت من آيةالكرسي بخوانيد تا من باز هم از جبهه به منزل برگردم؛ زيرا همرزمانم كه جوار من بودند به شهادت ميرسند ولي من به شهادت نميرسم».
وي ادامه ميدهد: لحظات آخر اعزام شهيد حميدرضا، مادرم در آشپزخانه بود؛ شهيد به بنده گفت: «تو را به خدا قسم ميدهم، نگذار مادر بيرون بيايد و من را ببيند» گفتم: «حميد! مادر بعداً گلهمند ميشود» جواب داد: «بعداً از دلش درميآورم»؛ طبق نظر شهيد حميدرضا قضيه رفتن وي را به مادر نگفتم؛ بعد از اينكه حميدرضا رفت، به مادرم گفتم: «حميدرضا رفت و از من خواست تا شما را در جريان رفتنش قرار ندهم»؛ مادر گفت: «اگر اين طور است، حميد ديگر برنميگردد».
خواهر شهيد «حميدرضا ملاحسني» بيان ميدارد: بعد از عمليات «والفجر 4» قرار بود پدرم از جبهه به منزل بيايد؛ 2 روز قبل از آمدن پدر در رؤياي صادقانه ديدم پشت بلندگوي مسجد اعلام كردند كه يك شهيد مفقودالاثر را ميخواهند تشييع كنند؛ سراغ اسم شهيد مفقود را گرفتم و به بنده گفتند شهيد مفقود، حميدرضا ملاحسني است.
وي ميگويد: پدر از جبهه برگشت و خبر مفقود شدن حميدرضا را داد؛ سپس قرار شد مراسم بزرگداشت در مسجد برگزار كنيم؛ با توجه به فعاليتهاي حميدرضا در دستگيري عاملان منافقين، مادرم گفت: «در مسجد و مراسم شهيد حميدرضا، خانواده منافقان حضور پيدا ميكنند لذا نبايد گريه كنيم». در مسجد نشسته بوديم كه از گوشه چشمم اشك جاري شد، همان لحظه مادرم اشاره كردند كه گريه نكنم.
خواهر شهيد ملاحسني ادامه ميدهد: چند باري كه دلتنگ شهيد حميدرضا ميشدم، او را قسم ميدادم تا خبري به من بدهد؛ يك بار او را در رؤياي صادقانه با لباس بسيجي و خاكآلود ديدم؛ از سر تا نوك پاي او را بوسه زدم؛ وي گفت: «آبجي! اين چه حركتيه؟» گفتم: «تو اصلاً از خودت نشانه نميدهي و نميگويي كجايي؟» يك خيمه سبزرنگ را به من نشان داد داخل خيمه نور بود و گفت: «من در اين بيابان از آقا محافظت ميكنم» حميدرضا در آن خواب حتي از فرزند بنده ياد كرد و ميخواست مرا متوجه كند كه من در زندگي شما هستم.
وي ميافزايد: حدود 5 سال پيش سر مزار شهيد پلارك رفتم؛ عكس شهيد حميدرضا در داخل قاب شهيد پلارك را ديدم؛ داخل آن قاب شماره تلفن منزل را انداختم؛ يك روز بعد، يك خانم از طرف شهيد پلارك با من تماس گرفت؛ به وي گفتم: عكس برادر مفقودم داخل قاب عكس شهيد پلارك است و بالاي عكس برادرم نيز يك علامت زده شده است، اين چه موضوعيتي دارد؟ آن خانم خود را كنيز شهيد پلارك معرفي كرد و گفت: «عكسهاي داخل قاب، متعلق به دوستان شهيد پلارك است و زماني كه دوستانش به شهادت ميرسيدند، شهيد پلارك در كنار عكس علامت ميزد».
خواهر شهيد «حميدرضا ملاحسني» ادامه ميدهد: شهيد پلارك از جمله شهدايي است كه به خواندن زيارت عاشورا مبادرت ميورزيد؛ اصلاً غيبت نميكرد و هميشه اعضاي وضو را پس از وضو گرفتن با گلاب معطر ميكرد و اين خصوصيات شهيد منجر شد كه علاقه بنده به شهيد پلارك بيش از پيش شود. اوايل سال 89 سر مزار شهيد پلارك حاضر شدم؛ گفتوگويي با اين شهيد داشتم؛ او را به مادرش حضرت زهرا(س) قسم دادم و گفتم: «شهيد پلارك ميدانم مقام بالايي داري؛ به حميدرضا بگو به خواب من بيايد؛ از او هيچ خبري نداريم و سلام من را به حميدرضا برسونيد».
وي بيان ميدارد: شب دوم بعد از اين گفتوگو در رؤيايي صادقانه ديدم، جمعيت خيلي زيادي شايد نيمي از جمعيت حماسه 9 دي، از خيابان سردار جنگل عبور ميكنند؛ صداي حميد را شنيدم كه گفت: «آبجي! بهاذن خداوند، تمام اين تعداد را شفاعت ميكنم» گفتم: «دليلش چيست؟ تو چرا اين تعداد را شفاعت ميكني؟» گفت: «تمام اين افراد براي تشييع جنازه من آمدهاند» يك مردي هم از آن كنار عبور ميكرد و داخل جمعيت نيامد، حميدرضا گفت: «آبجي! اين آقا را هم شفاعت ميكنم».
ملاحسني ميگويد: صبح از خواب بيدار شدم؛ اميدوار شدم كه خبري از حميدرضا خواهد آمد بعد از اين خواب دخترم هم خوابهايي را مبني بر رجعت شهيد حميدرضا ديده بود؛ روز 12 مهر امسال مصادف با سالروز شهادت امام جعفر صادق(ع) قرار شد كه 3 شهيد گمنام را در بوستان نهجالبلاغه به خاك بسپارند. همسرم و دخترانم در مراسم حضور پيدا كردند ولي متأسفانه بنده در آن روز نتوانستم در مراسم تشييع شهداي گمنام حضور پيدا كنم.
* زيارت شهيد گمنام 18 ساله مرا از خود بيخود كرد
حميدرضا ملاحسني كه 2 سال بعد از شهادت شهيد «حميدرضا ملاحسني» به دنيا آمده است، اظهار ميدارد: در سالروز شهادت امام جعفرصادق(ع) و 12 مهر امسال، موفق به حضور در مراسم تشييع پيكر 3 شهيد گمنام در بوستان نهجالبلاغه نشدم. ساعت 5 بعدازظهر به تنهايي به زيارت مزار شهداي گمنام كه به تازگي ميزبان آنها شده بوديم، رفتم؛ سرمزار شهيد گمنام اول حاضر شدم فاتحهاي خواندم؛ سرمزار شهيد گمنام وسط ايستادم؛ يكدفعه از خود بيخود شدم و بدون اينكه متوجه باشم حدود 7 تا 8 دقيقه فقط گريه كردم؛ علت اين حالت را نيز نميدانستم. گلهاي روي سنگ مزار را كنار زدم؛ روي سنگ مزار نوشته شده بود «شهيد 18ساله، محل شهادت منطقه پنجوين در عمليات والفجر 4».
وي ادامه ميدهد: با ديدن مشخصات روي سنگ مزار، با برادرم تماس گرفتم و گفتم: اين دفعه به معراج شهدا مراجعه كرديد؟ كه پاسخ منفي دادند. جريان زيارت مزار شهيد گمنام را براي برادران و خواهرم شرح دادم و مشخصات شهيد را به آنها گفتم و خواهرم مرا به آرامش دعوت كرد.
* شهيد حميدرضا گفت: «من همان شهيد قبر وسطي بوستان نهج البلاغه هستم»
تنها خواهر شهيد «حميدرضا ملاحسني» در ادامه اظهارات خود، خاطرنشان كرد: همان شب كه حميدرضا جريان را براي من تعريف كرد؛ روبهروي قاب عكس شهيد حميدرضا ايستادم و گفتم: «حميدجان! باز هم ميخواهي بروم پيش شهيد پلارك؟ خودت بيا و به من بگو كجا هستي تا قلبم مطمئن شود، ميگويند اين قبر براي شماست».
وي ادامه ميدهد: يكي از اقوام ما كه از اين جريانات اطلاعي نداشت، در خوابي صادقانه مشاهده كرده بود كه شهيد حميدرضا گفته بود: «من همان شهيد قبر وسطي بوستان نهج البلاغه هستم».
* شهيد حميدرضا از زيباييهاي دنيا دل بريده بود
همسر خواهر شهيد «حميدرضا ملاحسني» اظهار ميدارد: 12 مهر امسال در مراسم تشييع پيكر 3 شهيد گمنام بوستان نهجالبلاغه حضور يافتم؛ سرمزار شهيد گمنام فاتحهاي قرائت كردم؛ در جوار مزار شهيد گمنامي كه در وسط به خاك سپرده شده بود، نشستم؛ حالت عجيبي داشتم گويي چندين سال است او را ميشناسم؛ بغضم تركيد و بر مزارش اشك ريختم.
وي ادامه ميدهد: بعد از نماز مغرب به منزل آمدم، حميدرضا هم حال عجيبي داشت كه در رابطه با اين قضيه باهم صحبت كرديم؛ مدركي نداشتيم ولي شهيد به ما القا ميكرد و ميخواست ما را متوجه خودش در بوستان نهجالبلاغه كند.
همسر خواهر شهيد «حميدرضا ملاحسني» در خصوص شهيد ميگويد: بنده از 10 سالگي شهيد ملاحسني را ميشناختم؛ وي در سن10 تا 14 سالگي مكبّر مسجد بود و بعد از هر نماز همراه تكبير حديثي از ائمه اطهار(ع) قرائت ميكرد؛ وي در 14سالگي در مسجد به بچهها قرائت قرآن كريم آموزش ميداد.
شهيد حميدرضا طبق 16 عنوان از دستور امام خميني(ره) در خودسازي عمل ميكرد، يك جوان 18ساله از نظر اسلامي و مذهبي به مرحلهاي رسيد كه با خلوص نيت از خداوند شهادت را طلب كرد و به شهادت رسيد.
* رضايت مادر براي شهيد حميدرضا خيلي مهم بود
تنها خواهر شهيد «حميدرضا ملاحسني» در ادامه خاطرنشان ميكند: رضايت مادر براي شهيد حميدرضا خيلي مهم بود؛ وقتي مادر در هواي گرم آشپزي ميكرد، شهيد با بادبزن سعي ميكرد محيط را براي مادر قابل تحمل كند. شهيد حميدرضا بعد از مدتي با جمع كردن پولهاي خود، يك دستگاه تهويه هوا براي آشپزخانه گرفت، مادرم به او گفت: «خودمان ميخريديم تو براي چي اين كار را كردي؟» پاسخ داد: «مادر! بعداً اين را ميبيني، ياد من ميكني».
وي ادامه ميدهد: شهيد در روزهاي دوشنبه و پنجشنبه روزه ميگرفت و ميگفت: «اين روزهها سپري در مقابل آتش جهنم ميشود»، كتابهاي معاد شهيد دستغيب را مطالعه ميكرد، قبل از خواب به خواندن سوره واقعه مبادرت ميورزيد و ما را به آن سفارش ميكرد.
بنابراين گزارش، حكمتالله ملاحسني پدر شهيد حميدرضا، پس از جانباز شدن در دوران دفاع مقدس، در معراج شهدا فعاليت ميكرد؛ وي به دوستان نزديك گفته بود: مديون هستيد، اگر جنازه پسر مفقودم رجعت كند ولي نگذاريد خودم او را غسل و كفن كنم. وي پس از 12 سال انتظار در سال 74 به رحمت خدا رفت. عفت لهاردي مقدم، مادر شهيدحميدرضا كه فرزندي باتقوا و مخلص را در دامان خود پرورانده بود، در سال 79 و پس از 17 سال چشمانتظاري دعوت حق را لبيك گفت.